سلامی به گرمی نفس های مادرم دربارهی سایت من باید بدانید که دلنوشته های من به خدا است وداستان های که مینویسم از قوی تخیل خودم است
یک شب از شب های خدا داشتم مسواک میزدم که برم بخوابم ولی پاهام سر می خوره میافتم زمین بلند که میشم این دفعه سریع مسواک میزدم وزود رفتم تورخت خواب .اینفدر خسته بودم که سریع خوابم بردو خواب دیدم که توی یک خیابان خلوت دارم میدوم ولی نمی دونم از چی فرار می کردم..............................خب داشتم می گفتم وقتی از خواب بیدار شدم ساعت 7صبح بود شوکه شده بودم رفتم دست وصورتم را بشویم که رو اینه یک چیزی نوشته بود ایا نماز خوندی من که شاخ در اورده بودم کاغذ را ول می کنم وسریع می دوم که بار سر می خورم واز خواب بیدار میشم ................تعجب نکنید این دفعه خاب بودم وساعت 12 شب بود و من یادم افتاد نماز شبم رانخوندم واز این به بعد نباید ترک بشه راستی این داستان واقعی نیست..........................نویسنده
برچسب:
نویسنده: رقیه حسینی