سلامی به گرمی نفس های مادرم دربارهی سایت من باید بدانید که دلنوشته های من به خدا است وداستان های که مینویسم از قوی تخیل خودم است
سلام الان می خوام یک قصه بگم گوش میکنید توی یک شهر توی یک خونه یک دختری داشت بازی میکرد با عروسکاش که یههو یک صدای وحشتناک میاد وبعد تاریک میشه وکودک تو این مدت داشته جیغ میزده اخه کودک 3 سال داشت فقط مادر و پدره را میندازن بیرون بچه را نمیبین وهر چی پدر ومادرش داد می زنند بچمون توی خونست رحم کنید بزار بریم بیامیریش بیرون وسر باز های اسرا عیلی گوش نمی کردندواخر کودک این خانواده زیر اوار ماند این داستان واقعی نیست ولی بزودی اتفاق میفته خودتون قضاوت کنید باید چکار کرد
برچسب:
نویسنده: رقیه حسینی